تبليغاتX
سال هایی پر از هر شب تنهایی

سال هایی پر از هر شب تنهایی
< عاشقانه های من با خدا و خوبانش >
[ شنبه 7 آبان1390 ] [ 17:55 ] [ بانو طاهری ] [ ]
 

 

 

 

 

تهران داره تبدیل میشه به پایتخت نمایشگاه های مختلف ، البته برای ما که ساکن تهران هستیم این موضوع بیشتر باعث ناراحتیه تا خوشحالی ، چرا که ترافیک ایجاد شده و شلوغی بیش از اندازه شهر ، تو اون روزهای خاص ، که تقریبا حالا دیگه داره تبدیل به هرروز میشه ، عجیب کلافمون میکنه و از کار و زندگی میندازتمون . اما ما چه بخوایم و چه نخوایم ، این جشنواره ها و نمایشگاه ها برگزار میشند و طرفداران خاص خودشون رو هم دارن ، که گاها از راه های دور ، شهرها و کشورهای مختلف ، بازدیدکننده های همیشگی اینجور محافلند !
امسال نمایشگاه گل و گیاه و نمایشگاه کتاب ، تقریبا همزمان برگزار شدند ، چه همزمانی عجیب ، تلخ و سوزناکی ... کتاب هایی که با کشتن همین گیاهان ساخته میشن ، گیاهانی که به قتل میرسند تا افسانه زندگیشون در همین کتاب ها به چاپ برسه ...
و درین روزهای تکراری هر ساله ی ما ، دوستی از شهرستان به تهران آمد و از ما خواهش کرد که نقش خانوادش رو بازی کنیم و ببریمش نمایشگاه گل و گیاه ... جایی که خودمون حوصله ای برای دیدنش نداریم و نخواهیم داشت .
ترافیک کیلومتری بیداد میکرد ، چمران قفل شده بود و راننده های بی فکر و بی مسئولیتی که ماشین هاشون رو گوشه بزرگراه پارک کرده بودند و از گاردریل ها به سمت نمایشگاه گل پرواز میکردند ، ته مونده اعصابت رو هم ازت میگرفت و دیوانت میکرد . با این وضعیت حتی اگر شب هم ، اونجا توی ماشین میخوابیدیم ، بعید میدونم تا صبح قیامت هم نوبت به پارک ماشینمون در اون پارکینگ دهشتناک میرسید ، پارکینگی که خودش یکی از حاشیه های برگزاری این نمایشگاه بود ، انفجار خوردو و اون آتش سوزی مهیب هم برای خودش خاطره ای شد ، اون هم برای برگزارکنندگان بی فکر این دوره از نمایشگاه ! ( برای دیدن تصاویر بیاید اینجا : کلیک کنید )
براورده کردن آرزوی زینب ، دیگه داشت به یک امر محال تبدیل میشد ، چاره ای نبود ، باید برمیگشتیم ، باید یه کم درکمون میکرد و با دیدن دور و برش کمی به ما حق میداد ...  پکر بود ، ساکت نشسته بود و باهامون حرف نمیزد ، تصمیم گرفتیم ببریمش هفت تیر ، هیچ چیز به اندازه خرید ، زینب رو سر حال نمیاره و اما ازونجایی که خدا مراد دل رو زود میده ، تو راه برگشت از نمایشگاه ، با یه تصویر خیلی قشنگ روبرو شدیم . کارناوال گل ! اسمش تو ایران زیادی تازگی داشت و همینطور فعل به عمل نشسته هم کلی برامون جالب بود و درخور توجه و تقدیر ، اون هم از کسی که طرح این کار رو در شهرداری مطرح کرده و احتمالا فهمیده که همه نمیتونن سر ازون نمایشگاه دربیارن .
خدا رو شکر که شهرم برای هزارمین بار روسیاه یه مهمون دیگه نشد و زینب تونست قشنگ ترین تصویر زندگیش رو - البته به گفته خودش - ببینه . دلم خواست همینجا از مسئول برگزاری این کارناوال که نمیدونم کی هست ، تشکر کنم و بهشون بگم ممنون که اجازه دادید درین شهر دودزده ، لابه لای هنر دست شما ، کمی هوای تازه بخوریم .
زینب دوست داشت تو همه عکس هایی که گرفته میشه حضور پررنگ باشه و من حسابی درگیر عکس گرفتن ازون بودم ، اما در آخر به صورت عجله ای تونستم چندتا عکس هم برای شما بگیرم . تصویر آدم هایی که ناخواسته مهمان قاب دوربین من شدند رو پوشوندم ، چون مطمئن نیستم که دلشون بخواد تو فضای مجازی دیده بشن ، با این امید که اون ها هم همینقدر محتاط باشند ، چون همه اونجا دوربین به دست بودند و انگار همه شهر در قاب همدیگه خاطره میشدند . همراهان همیشگی میتونند برن ادامه مطلب و تصاویر ثبتی من  رو ببینن . سایر دوستان هم میتونند برای دیدن گزارش تصویری دهمین نمایشگاه گل و گیاه تهران ازین سایت ها بازدید کنند : کلیک کنید / کلیک کنید

 

 

هنوز زمان زیادی ازین داستان نگذشته که میشنویم تو خرم دره یه جشنواره برای بچه ها ترتیب دادند ، باز جای شکرش باقیه که دوباره نام تهران رو برای این کار نشانه نرفتند . قراره خاله شادونه نچسب و لوس ، بیاد تو یه سالن سه هزار نفری و برای چهار هزار نفر – دقت کردید ؟ هزار نفر بیشتر از گنجایش سالن – بالا و پایین بپره و اون چوب مسخرش رو تو هوا بچرخونه تا بچه ها براش ضعف کنن ، اونم واسه خاله ی به ظاهر مهربونی که حالا از پشت اون قاب جادویی بیرون اومده و درست تو چند قدیمیشون ایستاده . بچه ها موقع خروج و به عشق دیدن خاله عزیزتر از جانشون ، چنان به سمت درهای خروجی حمله میبرند که یک دختر و یک پسر هفت ساله زیر دست و پا کشته میشند ، کودک دیگه ای به کما میره و پنج کودک دیگه به شدت زخمی میشن که دقایقی قبل ، یکیشون به دو دوست آسمونی شدشون پیوست ... اون وقت خاله شادونه مهربون فقط اعلام میکنه که :
بعد از اتمام برنامه اين اتفاق افتاده كه به دليل درهاي خروجي كم ، نتوانستند جمعيت حاضر را كنترل كنند و موجب فوت سه كودك و زخمي شدن چند نفر ديگر شده است ...
عزیزم یه اشک تمساحی میریختی بد نبودا ... اون عروسک های نازنین بخاطر تو زیر دست و پا موندند و مادرانشون در آستانه روز مادر سیاهپوش شدند و داغدار شنیدن دوباره واژه مادر از زبون ... اینم بمونه ! هرچند که این اولین و مطمئنا آخرین برنامه ای نبود که با حضور تو حاشیه ساز میشه . بچه ها شما برنامه جهرم رو که یادتونه ؟ ( کلیک کنید ) خدا میدونه اونجا چند نفر زخمی شدند و چند نفر به ملکوت اعلی پیوستند ...

 

 

 

چند روزی میشه که میخوام درباره یه نفر بنویسم ، ولی نمیتونم ،  قلمم جرئت به دوش کشیدن واژه ها رو نداره ، یعنی هیچ واژه ای پیدا نمیکنم برای توصیفش ، برای تعریفش ، برای تقدیرش ... برام سخته که از ایرج قادری بنویسم ، از مرد بزرگی که هرگز در تاریخ سینمای ایران تکرار نخواهد شد ، پارسال باهاشون دیدار داشتم ، ناخواسته ، جلوی ورودی یه هیئت مذهبی ، یک مرد کامل و به تمام معنا ، ساده و دوست داشتنی ، مردمی و مردم دار ... کسی در تعریف خودش فقط یه جمله گفت : مردی که تمام عمر عذاب کشید ! دنیاش رو دوست داشتم ، سینماش رو میپسندیدم و حالا دلگیرم از کوچ ناخواستش ... نه ، این یکی رو دیگه دوست ندارم ؛ این یکی رو نمیپسندم ، زود تسلیم شد ، تسلیم این سرطان لعنتی که از همه ما بهش نزدیک تر بود . جات خیلی خالی خواهد بود ، در بین خانوادت ، دوستدارانت و  قطعه هنرمندان  ... نمیدونم ، شاید وصیت خودت بوده ، هیچی نمیدونم ... دلم میخواد سر فرصت واژه هام رو به پای خاطراتت بریزم ، الان فقط یه بغضی تو گلومه که دلم میخواد باهاش دوست بشم و یک صدا و با صدای بلند ، باهاش فریاد بزنم تا به دنیا بگیم که :

سام و نرگست یتیم شدند ایرج !

همین سامی که تو به دنیا معرفیش کردی و حالا من تو هیچ یک از مراسمت نمیبینمش . آقای گلزار ، جناب آقای محمدرضا گلزار آذری !  گویا یادتون رفته که کی ، کجا و چجوری دستاتون رو گرفت و از پله های شهرت کشوندتون بالا ؟ مرگ برای همه هست آقای سوپراستار ، همه بعد از مرگشون فراموش میشن ، اما تو در زمان زنده بودنت از ذهن ها پاک خواهی شد ، بهت قول میدم .

 

ممنون میشم به یه فاتحه مهمونش کنی


 تصاویری از مراسم زنده یاد ایرج قادری / ۱ / ۲ / ۳ / ۴

 

 

  سه تا دوست عزیز ازم خواستند که تو محفل دعا یادشون کنیم ، رفیق شفیق ، نرگس و نیلوفر مرداب . دارم میرم اونجا تا براشون پست بذارم ، بیا اونجا و آمینت رو براشون ثبت کن . مطمئنم میدونی که راه دوری نمیره . این دعاها یه روزی به خودت برمیگرده . از مرمر ، فرزانه ، دارچین ، دلتنگ تنها و ... بی خبرم ، بیاید با هم دعا کنیم که نبودنشون از شادی باشه ، الهی آمین ...

 

ورودی محفل دعا

 

 

 

 

 


دنبالم بیا ، کلی حرف دارم باهات

[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 17:55 ] [ بانو طاهری ] [ ]
 

 

گوینده قصه های شیرین مادر


خیاط لباس های چین چین مادر


بازیگر نقش اول زن همه عمــــر


شایسته سیمرغ بلورین مادر

 

 



[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 17:55 ] [ بانو طاهری ] [ ]

 

 

جوانی هایت را با بچگی هایم پیر کردم ؛
به موی سپیدت مرا ببخش مــــــــــــادر
 

 

 


دنبالم بیا ، کلی حرف دارم باهات

[ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 17:55 ] [ بانو طاهری ] [ ]

 

 

 

 

 

یک ماه پیش ...

منتظرم تا ساعت بشه 11 شب و برنامه رادیو هفت طبق روال هر شب شروع شه . منتظرم تا آیتم های تکراری و گاها خسته کننده زودتر جاشون رو با هم عوض کنند و من برسم به منصور ضابطیان ، نه به خودش ، که به خاطره خوندنش از سفرهای مختلفی که داشته . چقدر خوب میخونه و چقدر عالی به تصویر میکشه دیده ها و شنیده هاش رو ... گوشت رو بیار جلو ... به قلمش حسودیم میشه ! زیاد !
امشب نوبت میرسه به سفرنامه کره ، کره جنوبی ، جایی که آرزو دارم حتی شده فقط چند ثانیه در شهر سئولش نفس بکشم و با آدم هایی که سالهاست فرهنگشون رو از طریق فیلم ها و سریال ها لمس کردم ، هم صحبت بشم . شهری که گرانترین و شیک ترین خیابونش به نام تهران نامگذاری شده ، خیابانی پرترافیک و پر از ساختمان های قدکشیده تجاری و بازارهای گران قیمت . باورتون میشه ؟

منصور ضابطیان روبروی دوربین رادیو هفت نشسته و کتابش رو باز میکنه و مثل همیشه شیرین و پرشور شروع به خوندن میکنه ، گوشام رو تیز میکنم و چشمام رو درشت تر از همیشه ، نمیخوام یک ثانیه اش رو هم از دست بدم ... تلفن زنگ میزنه ، بی امون ، بی وقفه ، این موقع شب ، چند تا لعنت به کسی که پشت خطه میفرستم و با بی میلی تمام ، بدون نگاه به اسمی که افتاده میگم : Yeoboseyo
فرانک بغضش میترکه و میگه میخوام باهات درد و دل کنم ، انقدر پشت تلفن زار میزنه که مجال پیدا نمیکنم که بگم 15 دقیقه دیرتر خودت رو بریزی بیرون هیچی نمیشه ها ، ولی انگار فایده ای نداره ، دکمه ضبط دستگاه رو میزنم ، طبق معمول فلش پره پره و انگار هیچکس احساس مسئولیتی در مقابل خالی کردنش نداشته و نداره . از حرصم تلویزون رو خاموش میکنم و با صدایی پر از عصبانیت میگم بگو ، دوباره چی شده این وقت شب ؟ فرانک یک ساعت تموم بی وقفه حرف میزنه و من فقط میتونم لابه لای نفس هایی که میکشه چند تا آره ، اوهوم ، عجب ، خب و ... تحویلش بدم . ساعت نزدیکای یک نیمه شبه و تازه ازم میپرسه :
راستی مزاحم که نشدم ، کاری که نداشتی ؟
میخندم و میگم :
سفرنامه کره پرید ، به وقتش حالتو میگیرم .
با پررویی تمام میگه :
خدا زنده نگه داره سروش سیما رو ، خودم فردا زنگ میزنم و برنامه رو برات سفارش میدم ، به حساب خودم .
بهش گوشزد میکنم که برای سفارش این برنامه که فقط  15 دقیقه ازش به کارم میاد باید چیزی حدود 10 هزارتومن هزینه کنه ، یعنی حقوق یک روز کارکردنش تو اون شرکت بی در و پیکر ! اگه قرار به این دست و دلبازی باشه با نصف این پول کتابش رو میخرم و با بقیش یه کباب ترکی حسابی سفارش میدم . کباب و کتاب با هم میچسبه ! دقایقی سکوت میکنه و بعد بی هیچ مقدمه ای میگه :
شب بخیر !

فردا دوباره بهم زنگ میزنه و میگه :
اسم انتشارات کتاب ضابطیان چیه ؟
بهم میگه تو انقلابه و اومده دنبال جبران کار دیشبش .
بهش میگم :
نگرد نیست ، که گشتم نبود .
و فرانک اصلا به حرفای من توجهی نمیکنه و تاکید میکنه که یک جویندست و احتمالا در آینده ای نزدیک یابنده نیز خواهد شد !

 

یک ماه بعد ...

دیروز دراز کشیدم روی تختم و دارم آلبوم آخر محسن چاووشی رو گوش میدم ، میرسم به ترانه " هر روز پاییزه / دانلود " و بی دلیل گونه هام خیس میشن ، سریع از جام میپرم و یه مشت آب سرد میپاشم تو صورتم تا اشکام خشک شن ، من هنوزم اجازه گریه کردن ندارم ، اونم در سن 30 سالگی ! حوله به دست تو هال میچرخم که زنگ در به صدا درمیاد ، با صدای بلند اعلام میکنم که خودم باز میکنم ، چهره اون مرد اصلا برام آشنا نیست و ازشون میپرسم شما :
- خانوم طاهری ؟ یه امانتی دارم براتون ؟
- از طرف ؟
- چیزی نگفتن !

 

 

میرم دم در ، بسته رو تحویل میگیرم ، تو راه برگشت کاغذ دورش رو با کنجکاوی تمام پاره میکنم و میریزم کف زمین . یک کتاب ، مارک و پلو ، نویسنده منصور ضابطیان ... طبق عادات همیشگیم کتاب رو از اول تا آخر ورق میزنم و یه نوشته توش پیدا میکنم :

واسه تو که هیچوقت یاد نگرفتی بد باشی
برات سفر خوشی رو آرزو میکنم ، لابه لای کلمات جادویی این کتاب

فرانک دیوونه ! بهش زنگ میزنم و بهم میگه که بالاخره تو نمایشگاه کتاب تونسته این کتاب رو پیدا کنه و از همونجا با پیک برام فرستادش ، فرانک هنوز اونجا بود و ازم میپرسید که چیز دیگه هست که دلم بخواد بخونمش ؟ برای منه گریزان از کتاب و کتاب خوانی داشتن این کتاب بیشتر به یه هوس زودگذر میموند تا یک آرزو ! اما نمیدونم چرا دلم خواست بخونمش ، با تمام وجودم ...
تا شب تمومش کردم و عاشق شدم ، به سفر ، به جادوی کلمات ، به ... من سفرهای داخلی زیاد میرم اما با زور ، چون کلا از سفر و جاده بیزارم و تحمل شرایط سخت و تغییر رو ندارم ، اما حالا تصمیمم جدیه ، دلم میخواد بشم مارکه پلوی ایران ( فکر کن ! مارکه ! به ه آخرش به نشانه مونث بودن من احترام بذارید لطفا ! )

فردای اون روز برای بار دوم اون کتاب رو خوندم و حالا عطش خوندن بار سوم یه لحظه رهام نمیکنه ، خیلی دوسش دارم و حس میکنم بعد از خوندنش همه دنیا رو به لطف کلام منصور ضابطیان و صبر نگاهم تجربه کردم . همه چیز این کتاب رو دوست داشتم ، همه چیزش ! جلدش ، عکس هاش ، صفحه آراییش ، نثرش ، ادبیاتش ... فهرست این کتاب هم بسیار برام جالب بود ، یه نقشه که بالای اسم شهرهای طی شده شماره صفحه مرتبط درج شده بود .

کره جنوبی ، هندوستان ، ارمنستان ، لبنان ، استرالیا ، فرانسه ، ایتالیا ، اسپانیا ،  نیویرک ، واشنگتن ، لس انجلس ، اتریش ... شهرها و کشورهایی هستند که از طریق خاطرات منصور ضابطیان میتونی تجربشون کنی . دلم میخواد هربار درباره یکیشون چند خطی بنویسم ، خط هایی که خوندنشون برای خودم هم تازگی داشت و مطمئنا برای شما هم جالب خواهد بود . برای دیدن تصاویر این سفر میتونید از اینجا دیدن کنید : کلیک کنید

 

عنوان : مارک و پلو ( مجموعه ای از سفرنامه ها و عکس ها )
نام پدیدآور : منصور ضابطیان .
مشخصات نشر : تهران : مثلث ، 1388 .
مشخصات ظاهری : 160 صفحه . : مصور ، نقشه .
قیمت : 6000 تومان .

 

توصیف این کتاب به قلم سید مصطفی رضیئی :

« تا پخته شود خامی ... » و نام سعدی ، اولین کلماتی هستند که به کتاب خوشمزه‌ي منصور ضابطیان آغازی درخور می‌دهند ، بعد چند صفحه عکس رنگی را می‌گذرانی تا به مقدمه‌ی کتاب برسی و بعد تعداد قابل ‌توجه‌یی عکس و متن‌هایی ساده از سفرهایی به فرانسه [پاریس]، اسپانیا، لبنان، هندوستان، کره جنوبی، ایتالیا و اطریش، ارمنستان و آمریکا را بخوانید . ماجرای کتاب خیلی ساده دنبال می‌شود ، مثل نوشته‌ی پشت جلد کتاب :

ظهر یک روز تابستان ، فرشید با یک پیشنهاد آمد : « یک سفر تفریحی به ترکیه ! » غیر ممکن بود . من یک خبرنگار تازه کار با درآمدی اندک بودم که تازه باید هزینه‌های تحصیلم در دانشگاه را هم تامین می‌کردم . در تفکر ما ایرانیان سفر به خارج همیشه کاری غیر ضروری و از سر سیری بوده است . با نگاه برآمده از چنین تفکری پاسخ اولیه من منفی بود . اما فرشید اصرار کرد و نتیجه چیز دیگری شد . آن سفر انجام شد و در پی آن سفرهای دیگر . سفرهای دیگری تا امروز که این کتاب دست شماست .

منصور ضابطیان برای من یک عکاس چیره‌دست بود ، ولی حالا با نوشتن این کتاب نشان داده که چه دست توانایی در نوشتن و کنجکاوی دارد ! و البته این برای خوانندگان مجله‌ي « 40‌چراغ » عجیب نیست ، که مرتب نوشته‌های او را می‌خوانند . ساده می‌نویسد ، دوست داشتنی به موضوع نزدیک می‌شود ، نظر می‌دهد و جایگاه خودش را به عنوان نویسنده فراموش نمی‌کند ، هرچند ادعایی هم ندارد ، چیزهایی را دیده و نوشته و گزیده‌یی را هم منتشر کرده است .
« مارک و پلو » برای خوشحالی خواننده‌اش کار شده و این برای ما ایرانی‌ها که کتاب‌فروشی‌های‌مان لبریز از کتاب‌های جدی ، اخمو و تلخ است ، خبر تازه‌یی است . این‌که می‌توانی بنشینی ، کتابی را بخوانی و بلند بلند بخندی ، کنجکاو باشی و حتی خاله‌زنکی بکنی ، همه و همه نشانه‌یی هستند بر این‌که چقدر در زمینه‌ی سفرنامه‌های امروزی و کتاب‌های خوشحال ، در بازار کتاب ما کم کار شده است .

نویسنده عنوان می‌کند که هدفی ندارد ، جز این که خواننده‌های خود را ترغیب به سفر بنماید . که سفر نباید از روی شکم‌سیری باشد ،‌‌‌‌ بلکه باید به آن‌جا برسیم که سفر یک ضرورت واقعی برای یک زندگی قرن بیست و یکمی است . چیزی که نویسنده فراموش کرده ، این موضوع است که اغلب به تنهایی سفر می‌کند ، بچه و زن و خانواده را به دوش خودش به این سو و آن سو نمی‌کشاند ، مگر نه ماجرای سفر خانوادگی چیز دیگری‌ست ، با سفر کوله‌پشتی که نویسنده بدنبال‌اش می‌رود ، در اقامت‌گاه‌های جوانان می‌ماند ، با آدم‌های کشورهای دیگر دم‌خور می‌شود و حتی با یک غریبه – خیلی دوستانه و رسمی – روی یک تخت می‌خوابد و حالا مقایسه کنید با یک خانواده‌ی چند نفری و چند تا بچه‌ی کوچک که به خواهند به سبک منصور ضابطیان به اسپانیا بروند! می‌شود یک آشی که از خنده روده‌بر بشوید !

جالبی کتاب ، در طراحی‌اش بیشتر می‌شود : کاغذهای کلفت کاهی ، با یک عالمه عکس سیاه و سفید و قیمتی که در مقایسه‌ی با کیفیت کتاب ، ارزان هم هست . احتمالا از دور که به کتاب نگاه بکنید ، می‌گویید خوب است ولی گران ، ولی وقتی فقط شش هزار تومان برای کل این‌ها پرداخت می‌کنید و به کتاب‌های دور و برتان نگاه می‌کنید ، که با همین قیمت تقریبا هیچی خنده و شادی به شما هدیه نمی‌دهند ، لابد کیفور هم می‌شوید . « مارک و پلو » را باید تجربه کرد ، لذتی است که در این روزهای غمگین و دم‌زده تکرار نمی‌شود ، مطمئن باشید با صورتی خندان از صفحه‌های کتاب دور خواهید شد .

 

 

  بالاخره سفرنامه کره رو خوندم و بعدش کلی دلسرد شدم و سقف آرزوهام خراب شد روی سرم . در ابتدای بخش خاطرات مربوط به این سفر نوشته شده بود : کره جنوبی از آن کشورهاییست که آدم بدون داشتن دلیل قانع کننده به آنجا سفر نمیکند. دوری راه ، گرانی سرسام آور ، سختی صدور ویزا و ... در جدول اولویت های سفر - چه برای ایرانی ها و چه حتی اروپایی ها و امریکایی ها - کره جنوبی را به رده های آخر میکشاند ... البته اینم یه هوس زودگذره ، مثل اون سال که با دیدن فیلم لیزی مگوایر بابا رو دیوانه کردم که باید منو ببری ایتالیا ، یا اون زمان که ... بماند ، چند روز بگذره افکارم رنگ نظم به خودشون میگیرن ! 

 

 ممنونم از صبای مهربون و مریم بانوی نازنینم که تنها کسانی بودند که هر روز ۷ بار چراغ حلقه نیایش رو روشن کردند و نذاشتند سوت و کور بمونه . یکی از عکس های سفرم هدیه من به شماست . براتون میل میکنم ، به دستتون رسید خبرم کنید تا رمزش رو بهتون بدم گلای من . قبلش دعا کنید کابل موبایلم رو هر چه زودتر پیدا کنم .

 

 یه خبر بد ... یه خبر ناگوار دیگه ... چرا من هر وقت از سفر برمیگردم یه اتفاق تلخ ... محمد پرکشید ... تو حلقه دعا منتظرتونیم . خدایا این روزها تو کجایی پس ؟ . بیاید اینجا ، لطفا

 

 برمیگردم و جواب کامنت های پست قبلی رو میدم . برمیگردم و به خونه گرم همتون سر میزنم ... راستی اینم سوغاتی من برای شماست ، امیدوارم کامتون شیرین بشه ... موقع خوردن هرکدومشون یادتون کردم ... شما هم موقع دیدنش یادم کنید ...

 

 

 

 

 

 



[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 17:55 ] [ بانو طاهری ] [ ]
بانو طاهری

...
..
.

میگن :
با یه نیت خیر و تلاش ؛
پروانه ها پر میگیرن .

ما نیت کردیم .
خدا کنه که خیر باشه .

ما تلاش میکنیم .
خدا کنه که کافی باشه .

ما پرواز پروانه ها رو جشن خواهیم گرفت .
خدا کنه که به همین زودیا باشه .

.
..
...
دوسشون دارم،زیاد !