|
سال هایی پر از هر شب تنهایی < عاشقانه های من با خدا و خوبانش >
|
[ شنبه 7 آبان1390 ] [ 17:55 ] [ بانو طاهری ]
[ ]
تهران داره تبدیل میشه به پایتخت نمایشگاه های مختلف ، البته برای ما که ساکن تهران هستیم این موضوع بیشتر باعث ناراحتیه تا خوشحالی ، چرا که ترافیک ایجاد شده و شلوغی بیش از اندازه شهر ، تو اون روزهای خاص ، که تقریبا حالا دیگه داره تبدیل به هرروز میشه ، عجیب کلافمون میکنه و از کار و زندگی میندازتمون . اما ما چه بخوایم و چه نخوایم ، این جشنواره ها و نمایشگاه ها برگزار میشند و طرفداران خاص خودشون رو هم دارن ، که گاها از راه های دور ، شهرها و کشورهای مختلف ، بازدیدکننده های همیشگی اینجور محافلند !
هنوز زمان زیادی ازین داستان نگذشته که میشنویم تو خرم دره یه جشنواره برای بچه ها ترتیب دادند ، باز جای شکرش باقیه که دوباره نام تهران رو برای این کار نشانه نرفتند . قراره خاله شادونه نچسب و لوس ، بیاد تو یه سالن سه هزار نفری و برای چهار هزار نفر – دقت کردید ؟ هزار نفر بیشتر از گنجایش سالن – بالا و پایین بپره و اون چوب مسخرش رو تو هوا بچرخونه تا بچه ها براش ضعف کنن ، اونم واسه خاله ی به ظاهر مهربونی که حالا از پشت اون قاب جادویی بیرون اومده و درست تو چند قدیمیشون ایستاده . بچه ها موقع خروج و به عشق دیدن خاله عزیزتر از جانشون ، چنان به سمت درهای خروجی حمله میبرند که یک دختر و یک پسر هفت ساله زیر دست و پا کشته میشند ، کودک دیگه ای به کما میره و پنج کودک دیگه به شدت زخمی میشن که دقایقی قبل ، یکیشون به دو دوست آسمونی شدشون پیوست ... اون وقت خاله شادونه مهربون فقط اعلام میکنه که :
چند روزی میشه که میخوام درباره یه نفر بنویسم ، ولی نمیتونم ، قلمم جرئت به دوش کشیدن واژه ها رو نداره ، یعنی هیچ واژه ای پیدا نمیکنم برای توصیفش ، برای تعریفش ، برای تقدیرش ... برام سخته که از ایرج قادری بنویسم ، از مرد بزرگی که هرگز در تاریخ سینمای ایران تکرار نخواهد شد ، پارسال باهاشون دیدار داشتم ، ناخواسته ، جلوی ورودی یه هیئت مذهبی ، یک مرد کامل و به تمام معنا ، ساده و دوست داشتنی ، مردمی و مردم دار ... کسی در تعریف خودش فقط یه جمله گفت : مردی که تمام عمر عذاب کشید ! دنیاش رو دوست داشتم ، سینماش رو میپسندیدم و حالا دلگیرم از کوچ ناخواستش ... نه ، این یکی رو دیگه دوست ندارم ؛ این یکی رو نمیپسندم ، زود تسلیم شد ، تسلیم این سرطان لعنتی که از همه ما بهش نزدیک تر بود . جات خیلی خالی خواهد بود ، در بین خانوادت ، دوستدارانت و قطعه هنرمندان ... نمیدونم ، شاید وصیت خودت بوده ، هیچی نمیدونم ... دلم میخواد سر فرصت واژه هام رو به پای خاطراتت بریزم ، الان فقط یه بغضی تو گلومه که دلم میخواد باهاش دوست بشم و یک صدا و با صدای بلند ، باهاش فریاد بزنم تا به دنیا بگیم که : سام و نرگست یتیم شدند ایرج ! همین سامی که تو به دنیا معرفیش کردی و حالا من تو هیچ یک از مراسمت نمیبینمش . آقای گلزار ، جناب آقای محمدرضا گلزار آذری ! گویا یادتون رفته که کی ، کجا و چجوری دستاتون رو گرفت و از پله های شهرت کشوندتون بالا ؟ مرگ برای همه هست آقای سوپراستار ، همه بعد از مرگشون فراموش میشن ، اما تو در زمان زنده بودنت از ذهن ها پاک خواهی شد ، بهت قول میدم .
ممنون میشم به یه فاتحه مهمونش کنی
دنبالم بیا ، کلی حرف دارم باهات [ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 17:55 ] [ بانو طاهری ]
[ ]
گوینده قصه های شیرین مادر
[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 17:55 ] [ بانو طاهری ]
[ ]
جوانی هایت را با بچگی هایم پیر کردم ؛
دنبالم بیا ، کلی حرف دارم باهات [ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 17:55 ] [ بانو طاهری ]
[ ]
یک ماه پیش ... منتظرم تا ساعت بشه 11 شب و برنامه رادیو هفت طبق روال هر شب شروع شه . منتظرم تا آیتم های تکراری و گاها خسته کننده زودتر جاشون رو با هم عوض کنند و من برسم به منصور ضابطیان ، نه به خودش ، که به خاطره خوندنش از سفرهای مختلفی که داشته . چقدر خوب میخونه و چقدر عالی به تصویر میکشه دیده ها و شنیده هاش رو ... گوشت رو بیار جلو ... به قلمش حسودیم میشه ! زیاد ! منصور ضابطیان روبروی دوربین رادیو هفت نشسته و کتابش رو باز میکنه و مثل همیشه شیرین و پرشور شروع به خوندن میکنه ، گوشام رو تیز میکنم و چشمام رو درشت تر از همیشه ، نمیخوام یک ثانیه اش رو هم از دست بدم ... تلفن زنگ میزنه ، بی امون ، بی وقفه ، این موقع شب ، چند تا لعنت به کسی که پشت خطه میفرستم و با بی میلی تمام ، بدون نگاه به اسمی که افتاده میگم : Yeoboseyo فردا دوباره بهم زنگ میزنه و میگه :
یک ماه بعد ... دیروز دراز کشیدم روی تختم و دارم آلبوم آخر محسن چاووشی رو گوش میدم ، میرسم به ترانه " هر روز پاییزه / دانلود " و بی دلیل گونه هام خیس میشن ، سریع از جام میپرم و یه مشت آب سرد میپاشم تو صورتم تا اشکام خشک شن ، من هنوزم اجازه گریه کردن ندارم ، اونم در سن 30 سالگی ! حوله به دست تو هال میچرخم که زنگ در به صدا درمیاد ، با صدای بلند اعلام میکنم که خودم باز میکنم ، چهره اون مرد اصلا برام آشنا نیست و ازشون میپرسم شما :
میرم دم در ، بسته رو تحویل میگیرم ، تو راه برگشت کاغذ دورش رو با کنجکاوی تمام پاره میکنم و میریزم کف زمین . یک کتاب ، مارک و پلو ، نویسنده منصور ضابطیان ... طبق عادات همیشگیم کتاب رو از اول تا آخر ورق میزنم و یه نوشته توش پیدا میکنم : واسه تو که هیچوقت یاد نگرفتی بد باشی فرانک دیوونه ! بهش زنگ میزنم و بهم میگه که بالاخره تو نمایشگاه کتاب تونسته این کتاب رو پیدا کنه و از همونجا با پیک برام فرستادش ، فرانک هنوز اونجا بود و ازم میپرسید که چیز دیگه هست که دلم بخواد بخونمش ؟ برای منه گریزان از کتاب و کتاب خوانی داشتن این کتاب بیشتر به یه هوس زودگذر میموند تا یک آرزو ! اما نمیدونم چرا دلم خواست بخونمش ، با تمام وجودم ... فردای اون روز برای بار دوم اون کتاب رو خوندم و حالا عطش خوندن بار سوم یه لحظه رهام نمیکنه ، خیلی دوسش دارم و حس میکنم بعد از خوندنش همه دنیا رو به لطف کلام منصور ضابطیان و صبر نگاهم تجربه کردم . همه چیز این کتاب رو دوست داشتم ، همه چیزش ! جلدش ، عکس هاش ، صفحه آراییش ، نثرش ، ادبیاتش ... فهرست این کتاب هم بسیار برام جالب بود ، یه نقشه که بالای اسم شهرهای طی شده شماره صفحه مرتبط درج شده بود . کره جنوبی ، هندوستان ، ارمنستان ، لبنان ، استرالیا ، فرانسه ، ایتالیا ، اسپانیا ، نیویرک ، واشنگتن ، لس انجلس ، اتریش ... شهرها و کشورهایی هستند که از طریق خاطرات منصور ضابطیان میتونی تجربشون کنی . دلم میخواد هربار درباره یکیشون چند خطی بنویسم ، خط هایی که خوندنشون برای خودم هم تازگی داشت و مطمئنا برای شما هم جالب خواهد بود . برای دیدن تصاویر این سفر میتونید از اینجا دیدن کنید : کلیک کنید
عنوان : مارک و پلو ( مجموعه ای از سفرنامه ها و عکس ها )
توصیف این کتاب به قلم سید مصطفی رضیئی : « تا پخته شود خامی ... » و نام سعدی ، اولین کلماتی هستند که به کتاب خوشمزهي منصور ضابطیان آغازی درخور میدهند ، بعد چند صفحه عکس رنگی را میگذرانی تا به مقدمهی کتاب برسی و بعد تعداد قابل توجهیی عکس و متنهایی ساده از سفرهایی به فرانسه [پاریس]، اسپانیا، لبنان، هندوستان، کره جنوبی، ایتالیا و اطریش، ارمنستان و آمریکا را بخوانید . ماجرای کتاب خیلی ساده دنبال میشود ، مثل نوشتهی پشت جلد کتاب : ظهر یک روز تابستان ، فرشید با یک پیشنهاد آمد : « یک سفر تفریحی به ترکیه ! » غیر ممکن بود . من یک خبرنگار تازه کار با درآمدی اندک بودم که تازه باید هزینههای تحصیلم در دانشگاه را هم تامین میکردم . در تفکر ما ایرانیان سفر به خارج همیشه کاری غیر ضروری و از سر سیری بوده است . با نگاه برآمده از چنین تفکری پاسخ اولیه من منفی بود . اما فرشید اصرار کرد و نتیجه چیز دیگری شد . آن سفر انجام شد و در پی آن سفرهای دیگر . سفرهای دیگری تا امروز که این کتاب دست شماست . منصور ضابطیان برای من یک عکاس چیرهدست بود ، ولی حالا با نوشتن این کتاب نشان داده که چه دست توانایی در نوشتن و کنجکاوی دارد ! و البته این برای خوانندگان مجلهي « 40چراغ » عجیب نیست ، که مرتب نوشتههای او را میخوانند . ساده مینویسد ، دوست داشتنی به موضوع نزدیک میشود ، نظر میدهد و جایگاه خودش را به عنوان نویسنده فراموش نمیکند ، هرچند ادعایی هم ندارد ، چیزهایی را دیده و نوشته و گزیدهیی را هم منتشر کرده است . نویسنده عنوان میکند که هدفی ندارد ، جز این که خوانندههای خود را ترغیب به سفر بنماید . که سفر نباید از روی شکمسیری باشد ، بلکه باید به آنجا برسیم که سفر یک ضرورت واقعی برای یک زندگی قرن بیست و یکمی است . چیزی که نویسنده فراموش کرده ، این موضوع است که اغلب به تنهایی سفر میکند ، بچه و زن و خانواده را به دوش خودش به این سو و آن سو نمیکشاند ، مگر نه ماجرای سفر خانوادگی چیز دیگریست ، با سفر کولهپشتی که نویسنده بدنبالاش میرود ، در اقامتگاههای جوانان میماند ، با آدمهای کشورهای دیگر دمخور میشود و حتی با یک غریبه – خیلی دوستانه و رسمی – روی یک تخت میخوابد و حالا مقایسه کنید با یک خانوادهی چند نفری و چند تا بچهی کوچک که به خواهند به سبک منصور ضابطیان به اسپانیا بروند! میشود یک آشی که از خنده رودهبر بشوید ! جالبی کتاب ، در طراحیاش بیشتر میشود : کاغذهای کلفت کاهی ، با یک عالمه عکس سیاه و سفید و قیمتی که در مقایسهی با کیفیت کتاب ، ارزان هم هست . احتمالا از دور که به کتاب نگاه بکنید ، میگویید خوب است ولی گران ، ولی وقتی فقط شش هزار تومان برای کل اینها پرداخت میکنید و به کتابهای دور و برتان نگاه میکنید ، که با همین قیمت تقریبا هیچی خنده و شادی به شما هدیه نمیدهند ، لابد کیفور هم میشوید . « مارک و پلو » را باید تجربه کرد ، لذتی است که در این روزهای غمگین و دمزده تکرار نمیشود ، مطمئن باشید با صورتی خندان از صفحههای کتاب دور خواهید شد .
[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 17:55 ] [ بانو طاهری ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : پرشین اسکین ] [ Weblog Themes By : Persian skin ] |